نگاهی دیگر به یوسف صدیق و زلیخا
نوشته شده توسط حسین نعیم آبادی   
جمعه ۱۳ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱۹:۳۲


بررسی دقیق تر ایمان زلیخا، ازدواج او با یوسف صدیق، بازگشت جوانی‌اش و..

1-  به زندان افکندن یوسف

صاحب روض الجنان در این باره می گوید: يوسف عليه السلام از زنان روى برگرداند و با خداوند متعال مناجات كرد: اى پروردگار من، زندان را از آنچه آنان مرا به انجام آن دعوت مى كنند، دوست تر مى دارم و اگر به لطف خود مكر ايشان را از من بر نگردانى و مرا به حال خود رها كنى، من به خواسته ايشان ميل مى كنم و اگر لطف تو مرا در نيابد از زمره جاهلان باشم. خداوندِ سميع، دعاى او را اجابت كرد و كيد و مكر آنان را از او دور كرد[1]. بدين سان كه مكر و حيله آنان را راه نجات يوسف قرار داد؛ پس از آنكه نشانه ها و دلايل يوسف را ديدند و با وجود اينكه فهميدند زليخا مجرم است، يوسف را زندانى كردند تا مردم اين گونه برداشت كنند كه يوسف گناهكار بوده است و زليخا بى گناه.

گفته اند كه دليل زليخا براى زندانى كردن يوسف، اين بود كه به شوهرش گفت: من او را به گناه دعوت كردم اما نمى‌توانم به هركس كه رسيدم عذر خود را شرح دهم. يا به من اجازه بده كه در ميان مردم روم و آشكارا عذر خود را براى همه توضيح دهم يا او را زندانى كن تا او هم درباره من با كسى سخن نگويد و مردم اين داستان را فراموش كنند. عزيز پيش ملك آمد و گفت: غلامى دارم كه گناهى مرتكب شده است، دستور بده تا او را به زندان اندازند.

پادشاه دستور داد تا يوسف را به زندان ببرند و همزمان دو جوان ديگر را نيز كه يكى سفره دار و ديگرى ساقى پادشاه بود، به زندان انداختند.[2]

2-  آزادی و عزت یوسف

یوسف، يك سال پيش پادشاه بود و با او نشست و برخاست مى كرد و پادشاه از علوم و آدابى كه از يوسف مى ديد در تعجّب و تحيّر بود. يك روز به يوسف گفت: من و تو بايد به هر نوعى با يكديگر همداستانى كنيم، جز آنكه من از غذا خوردن با تو اكراه دارم. يوسف عليه السلام گفت: من سزاوارترم كه از اين‏ كار اكراه داشته باشم؛ زيرا پسر يعقوب اسرائيل اللَّه و پسر اسحاق ذبيح‌اللَّه و پسر ابراهيم خليل‌اللَّه هستم. پادشاه گفت: راست گفتى و بعد از آن ديگر با يوسف غذا مى‌خورد و نوشيدنى مى‌آشاميد.

عبداللَّه بن عباس گفته است كه چون يك سال گذشت، پادشاه يوسف را فراخواند و تاج بر سرش نهاد و حمايل شمشير مخصوص خود را بر گردنش آويخت و او را بر تختى از طلاى جواهر نشان و آراسته به دُرّ و ياقوت نشاند و سايه بانى از استبرق بر بالاى آن تخت زد كه طول آن سى گز و عرض آن ده گز بود. بر آن تخت سى بستر انداخته بودند و شصت پارچه رنگين پر نقش و نگار براى جاى نشستن. يوسف را بر بالاى تخت نشاند و بزرگان و فرماندهان را در فرمان او قرار داد. و پادشاه در خانه نشست و پادشاهى را به يوسف داد و كار مصر را به يوسف واگذاشت.[3]

در روایتی اینگونه آمده است که فرعون مصر نه تنها خزائن مصر بلکه اصل حکومت مصر را به او واگذار کرد و در کنار خود نشانید و تنها چیزی که از یوسف درخواست کرد این بود که تخت سلطنتی فرعون به اندازه چهار انگشت از تخت یوسف بزرگ تر باشد و یوسف نیز این درخواست را قبول کرد. [4]

3-  رابطه زلیخا با یوسف در دوران عزت


بعد از آزادی یوسف و عزت زیادی که نزد پادشاه مصر پیدا کرد پادشاه در راستای اعتماد فراوانی که به یوسف صدیق پیدا کرد قطفير یعنی همسر زلیخا  را نيز از آن شغل عزل كرد و كار او را هم به يوسف سپرد. قطفير چندى بعد از آن مُرد و پادشاه زليخا را به يوسف داد.[5]

وقتى يوسف نزد زليخا آمد، يوسف به او گفت: اين بهتر است يا آنچه كه تو از من مى خواستى؟ زليخا گفت: اى راستگو! مرا براى كارى كه كردم سرزنش مكن؛ زيرا آن سان كه ديدى، من زن جوان زيبايى بودم، غرق در مال و رفاه، در حالى كه شوهر من تمايلى به زنان نداشت و نزديك من نمى آمد و در آن وقت تو زيباترين فرد روزگار بودى و من به عشق تو مبتلا شدم. وقتى يوسف بر زليخا دست يافت، او را بكر يافت و فهميد كه او راست مى گويد.

يوسف از زليخا صاحب دو فرزند شد يكى «افرائيم» و يكى «ميشا»[6] و بدين‏ترتيب يوسف پادشاه مصر شد و در ميان رعيت به عدل رفتار كرد و همه زنان و مردان مصر او را دوست داشتند و به پاس پادشاهى او خدا را شكر مى گفتند.[7]

شیخ صدوق نیز در بابی جداگانه به بررسی روایات مربوط به ازدواج یوسف صدیق با زلیخا پرداخته که به بیان مضمون یک روایت اکتفا می شود. وی در باب «العله التي من أجلها تزوج يوسف زليخا» به روایتی به نقل از امام صادق‌علیه‌السلام اشاره می کند که خلاصه‌اش چنین است که زمانی که یوسف به عزت رسید زلیخا برای ورود به کاخ یوسف از دربانان اجازه خواست ولی آنان گفتند به جهت ظلمی که در حق یوسف کرده‌ای ما دوست نداریم که به تو اجازه ورود بدهیم. زلیخا نیز در جواب این استدلال گفت که من از کسی از خدا بترسد واهمه‌ای ندارم. بعد از اینکه وارد کاخ شد یوسف به او گفت که چرا رنگت تغییر کرده است؟ زلیخا در جوابش گفت من از خداوندی که به سبب اطاعتش بندگان و غلامان را تبدیل به پادشاهان می کند سپاسگزارم. یوسف ادامه داد که چه چیزی باعث شد که این کارها را در حق من انجام دهی؟ زلیخا [بی پرده] پاسخ داد: زیبایی رویت. یوسف گفت: پس اگر تو پیامبر آخرالزمان که به او محمد [صلی الله علیه و آله] گفته می شود را ببینی چه خواهی کرد! او که صورتش و سیرتش از من نیکوتر است. زلیخا جواب داد بله درست میگویی. یوسف گفت از کجا میدانی که من درست می گویم؟ او جواب داد از آنجا که زمانی که تو او را یاد می کردی ناخودآگاه عشق به او در قلبم جای گرفت. خداوند در همین موقع به یوسف وحی فرستاد که او راست می گوید و من نیز او را به خاطر محبتی که به پیامبر آخرالزمان دارد دوست می دارم. در همین کلام وحیانی بود که خداوند به یوسف امر فرمود که با او ازدواج کند.

به جهت اینکه این روایت فقط در کتب شیخ صدوق آمده و بقیه فقط از او روایت کرده اند و اگر صحت آن را قبول کنیم چند مطلب مبهم تاریخی به طور همزمان برای ما روشن می شود بنابراین متن کامل روایت را بیان می کنیم:

أبي رحمه الله قال حدثنا سعد بن عبد الله عن إبراهيم بن هاشم عن عبد الله بن المغيرة عمن ذكره عن أبي عبد الله ع قال استأذنت زليخا على يوسف فقيل لها إنا نكره أن نقدم بك عليه لما كان منك إليه قالت إني لا أخاف من يخاف الله فلما دخلت قال لها يا زليخا ما لي أراك قد تغير لونك قالت الحمد لله الذي جعل الملوك بمعصيتهم عبيدا و جعل العبيد بطاعتهم ملوكا قال لها ما الذي دعاك يا زليخا إلى ما كان منك قالت حسن وجهك يا يوسف فقال كيف لو رأيت نبيا يقال له محمد يكون في آخر الزمان أحسن مني وجها و أحسن مني خلقا و أسمح مني كفا قالت صدقت قال و كيف علمت أني صدقت قالت لأنك حين ذكرته وقع حبه في قلبي فأوحى الله عز و جل إلى يوسف أنها قد صدقت و أني قد أحببتها لحبها محمدا فأمره الله تبارك و تعالى ان یتزوجها.[8]

امام صادق علیه السلام فرمودند: زلیخا برای ورود به بارگاه یوسف اجازه خواست و به او گفته شد که ما با توجه به کارهایی که تو در حق او انجام داده‌ای کراهت داریم که تو را به بارگاه او راه دهیم. زلیخا گفت: من از کسی که از خدا بترسد واهمه‌ای ندارم. پس وقتی که داخل بر یوسف شد یوسف به او گفت: چرا رنگت تغییر کرده است؟ او جواب داد: حمد و سپاس مخصوص خداوندی است که پادشاهان را به سبب معاصی‌شان به بندگان و بندگان را به دلیل اطاعت‌شان به پادشاهان تبدیل می‌کند. یوسف گفت: چه چیزی باعث شد که آن اشتباهات از تو سربزند؟ او جواب داد: زیبایی روی تو! یوسف گفت پس اگر پیامبری را ببینی که در آخرالزمان می‌آید و نامش محمد[صلی‌الله‌علیه‌وآله] و از من زیباروتر و خوش‌روتر و سخاوت‌مندتر است چه می‌گویی؟ زلیخا پاسخ داد: راست می‌گویی! یوسف گفت تو از کجا دانستی که من راست می‌گویم؟ گفت: زمانی که تو نام او را آوردی عشق او در قلب من جای گرفت. در اینجا بود که خداوند به یوسف وحی کرد که او راست می‌گوید و من نیز به خاطر علاقه‌اش به محمد‌[صلی‌الله‌علیه‌وآله] او را دوست می‌دارم، و آنگاه خداوند امر کرد که او را به عقد ازدواج خویش دربیاورد.

4-  ایمان زلیخا


در باب ایمان زلیخا مطلب زیادی در دسترس نیست و به جز روایت علل الشرائع که در بالا ذکر شد و روایات مشابه آن[9] گزارش دیگری وجود ندارد  به جز اینکه بعضی روایات این گفتگو را به صورت گفتگویی در قصر و بعضی آن را به صورت گفتگویی در بیرون قصر و به طور اتفاقی به تصویر می‌کشند. مثلا روایت موجود در مجموعه ورام حاکی از این است که یوسف‌علیه‌السلام زلیخا را در مزبله‌ای مشاهده می کند و پس از گفتگویی مشابه که بین آنان رخ می دهد یوسف علیه‌السلام اقدام به ازدواج با او می‌کند[10] و البته در این روایت تصریحی به ایمان زلیخا نمی‌شود. هر چند عین همین روایت را شیخ صدوق در کتاب امالی آورده است[11] اما صاحب مجموعه ورام (ورام بن ابی فراس)  که متعلق به سه قرن بعد از صدوق است اشاره‌ای به اخذ روایت از کتاب صدوق نکرده است که البته این می تواند به دلیل تسامح او در ذکر اسناد و مدارک و روش غیر روایی‌اش که در کتابش پیش گرفته باشد نه به این دلیل که آن روایت را در کتاب معتبر دیگری دیده است. چون هم اکنون این روایت در هیچ منبع دیگری یافت نمی‌شود. بنابراین ما در این مورد با دو خبر مواجهیم که هر دوی آنها از ناحیه یک نفر یعنی مرحوم صدوق به دست ما رسیده است.

البته کتب تاریخ عمدتا به ایمان زلیخا اشاره کرده‌اند و تا جایی که دیده شد حتی به اختلافی هم در این زمینه اشاره نکرده اند. و بالاتر از آن در بعضی از روایات تاریخی آمده است که درجه ایمان زلیخا به قدری سریع اوج پیدا کرد که حتی به خاطر محبت خدا تا مدتی از عشق یوسف نیز رویگردان شده بود.[12]

ایمان زلیخا به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله: 

در مورد ایمان زلیخا به پیامبر گرامی اسلام‌صلی‌الله‌علیه‌و‌آله نیز تنها روایت تاریخی که موجود است همان روایت علل الشرایع است که متن کامل آن در بالا ذکر شد. نکته قابل ذکر این است که هیچ شکی وجود ندارد که چنین حوادثی ممکن است اتفاق افتاده باشد و هیچ شکی نیست که موارد مشابه این واقعه که شامل بعضی پیشگویی‌ها از طرف اولیای دین بوده اتفاق افتاده است. کما اینکه اگر ما به عنوان یک مورخ واقع‌گرا اعتبار متون اصلی را قبول کنیم نمونه این حوادث را در قرآن نیز می‌توانیم یافت کنیم. نمونه بارزش در همین ابتدای سوره یوسف در مورد خوابی که یوسف صدیق‌علیه‌السلام می‌بیند و پدرش یعقوب نبی به تعبیر آن می‌نشیند آمده است. اما مطلب اینجاست که کار مورخ بیرون کشیدن حوادث از متون تاریخی و اسناد معتبر و قابل قبول است و این مهم با یک روایت –آن‌هم از یک نفر خصوصا با شخصیت خاص او در نقل روایات به طور کلی و خصوصا تسامحی که همواره در نقل روایات غیرمناسکی در طول تاریخ وجود داشته است- قابل استدراک نمی باشد. علاوه بر اینکه در موارد این‌چنینی که روایات حاکی از معجزات به نوعی عقاید راوی را به اثبات می رساند قبول آن به عنوان یک روایت قابل اعتماد کار مشکلی است.

5-  ازدواج با یوسف

در مورد ازدواج یوسف با زلیخا نیز چند روایت آمده که به یکدیگر بی‌شباهت نیستند. به دوگونه از این روایات در بالا اشاره شد و یک گونه دیگر نیز در کتب روایی آمده که تفاوت چندانی از لحاظ محتوا با روایات بالا ندارد.

در این روایت آمده است که چون زلیخا در فقر به سر می‌بّرد اطرافیانش به او پیشنهاد کردند که نزد یوسف برود و او نیز همین کار را کرد و خود را در مسیر یوسف قرار داد و زمانی که یوسف از مسیر می‌گذشت همان جمله را که در روایات قبل ذکر شد را بیان کرد که: «الحمدلله الذی جعل العبید بطاعتهم لربهم ملوکا و الحمدلله الذی جعل بمعصیته الملوک عبیدا». یوسف علیه‌السلام نیز از او خواست که خود را معرفی کند و بعد از اینکه او خودش را معرفی کرد او را به همسری انتخاب کرد[13]. در روایت علی بن ابراهیم قمی در تفسیرش همین مضمون به علاوه معجزه بازگشت جوانی زلیخا آمده است[14]

اما در تلمود و تورات روایتی متفاوت در مورد ازدواج یوسف نقل شده است و آن اینکه : زلیخا با علم نجوم پیش بینی کرد که در آینده دارای پسری از یوسف خواهد شد اما نمی‌دانست که آیا این کودک از خود او به دنیا خواهد آمد یا از دخترش[15]و در واقع یوسف با دختر زلیخا ازدواج کرد؛ چنان که مکتوب است: «فرعون .. اسنات –دختر فوطی فارع، کاهن اون- را بدو [یوسف] به زنی داد.» در تورات نیز آمده است که: فرعون یوسف را صفنات فَعنیح نامید و اسنات دختر فوطی فارع ، کاهن اول را بدو به زنی داد[16].

6-  معجزه زیبایی زلیخا

حجه التفاسیر می گوید: اينكه بعضى نوشته‏اند كه: شوهر زليخا وفات كرد و زليخا دوباره جوان شد و به يوسف شوهر كرد، از ترهات است و حقيقت ندارد[17]. اما روایتی در این زمینه موجود است که ظاهرا ابتدا در تفسیر قمی نقل شده است[18]. در کتاب مجمع البیان طبرسی نیز این روایت نقل شده است [19] که جزائری نیز همان را عینا به نقل از طبرسی حکایت می کند.[20] جالب است که خود طبرسی هم به روایت علی بن ابراهیم تکیه کرده است. بنابراین روشن می شود که این مضمون فقط متکی به یک روایت آن هم از تفسیر علی بن ابراهیم است که اصل انتسابش به علی بن ابراهیم امروزه مورد بحث و اشکال جدی قرار گرفته است. شواهد متعددی وجود دارد که حاکی از این است که طبق آن هرگز نمی‌توان پذیرفت که انتساب تمامی کتاب تفسیر قمی به علی بن ابراهیم صحیح باشد و طبق یک اعمال نظر،  آغابزرگ تهرانی نخستين كسى است كه درباره عدم صحت انتساب تمام تفسير موجود به على بن ابراهيم سخن گفته است.[21].

شیخ طوسی نیز در کتاب الغیبه آنجا که در مقام بیان امکان طول عمر امام زمان عجل‌الله‌فرجه قرار دارد به نقل از اصحاب سیر داستان جوان شدن زلیخا را در یک جمله و به عنوان شاهدی بر مدعایش ذکر می کند و در نهایت ادعا می کند که این مساله یک قضیه معروف است. [22] اما این کلام را نیز نمی توان به عنوان مویدی برای اثبات و قوع چنین حادثه ای مورد پذیرش قرار داد. چرا که اولا مرحوم شیخ هیچ گونه سندی برای این ادعایش ذکر نکرده است و فقط به کلمه اصحاب سیر اکتفا کرده است. دوم اینکه وی در مقام اثبات یک ادعای عقیدتی است و مجبور است که از هر مویدی هر چند ضعیف برای تایید مدعایش استفاده کند و اصلا اقتضای مباحث این‌چنینی همین است.

بکری که در قرن ششم می زیسته نیز بدون ارائه هیچ گونه مدرکی به این ادعا دامن زده و در کنارش ادعای دیگری مبنی بر جوان شدن خدیجه‌سلام‌الله‌علیها و آن هم بدون ارائه سند بیان کرده[23] که سستی این مدعیات به وضوح روشن است. مقدسی (قرن چهارم) نیز بدون ارائه هیچ مستند و یا تحلیلی فقط این قول را تحت عنوان اقوال اختلافی پیرامون داستان یوسف نقل کرده است.[24]

در اینجا به دلیل روشن شدن جوانب مختلف داستان اصل روایت علی بن ابراهیم نقل می‌شود:

قال و لما مات العزيز و ذلك في السنين الجدبة افتقرت امرأة العزيز و احتاجت حتى سألت الناس فقالوا ما يضرك لو قعدت للعزيز و كان يوسف يسمى العزيز فقالت أستحي منه فلم يزالوا بها حتى قعدت له على الطريق فأقبل يوسف في موكبه فقامت إليه و قالت سبحان من جعل الملوك بالمعصية عبيدا و جعل العبيد بالطاعة ملوكا، فقال لها يوسف، أنت هاتيك فقالت نعم و كان اسمها زليخا فقال لها هل لك في قالت دعني بعد ما كبرت أ تهزأ بي قال لا قالت نعم فأمر بها فحولت إلى منزله و كانت هرمة فقال لها يوسف أ لست فعلت بي كذا و كذا فقالت يا نبي الله لا تلمني فإني بليت ببلية لم يبل بها أحد قال و ما هي قالت بليت بحبك و لم يخلق الله لك في الدنيا نظيرا و بليت بحسني بأنه لم تكن بمصر امرأة أجمل مني و لا أكثر مالا مني نزع عني مالي و ذهب عني جمالي [و بليت بزوج عنين‏] فقال لها يوسف فما حاجتك قال تسأل الله أن يرد علي شبابي فسأل الله فرد عليها شبابها فتزوجها و هي بكر، قالوا إن العزيز الذي كان زوجها أولا كان عنينا.[25]

زمانی‌که عزیز مصر از دنیا رفت –در سال‌های خشکی- همسر او دچار فقر شدید شده و به گدایی افتاد تا اینکه مردم به او پیشنهاد کردند که بر سر راه یوسف عزیز مصر بنشیند. او پاسخ داد من از او خجالت می‌کشم. اما مردم هم‌چنان اصرار کردند تا اینکه او قبول کرد و بر سر راه یوسف نشست تا اینکه یوسف به همراه کاروانش از راه رسید و در این هنگام آن زن به سمت او ایستاد و گفت: پاک و منزه است خدایی که پادشاهان را به خاطر گناه و معصیت به بندگان و بندگان را به جهت اطاعت به پادشاهان تبدیل می‌کند. پس یوسف به او گفت: آیا تو همان زن هستی؟ او جواب داد: بله. اسم او زلیخا بود. یوسف به او گفت:آیا تو نسبت به من درخواستی داری؟ آن زن جواب داد اکنون که پیر و فرتوت شده‌ام مرا رها کن! آیا مرا مسخره می‌کنی؟ یوسف پاسخ داد: نه. زلیخا گفت: بله من حاجتی دارم. پس یوسف به او امر کرد و اورا به خانه یوسف بردند در حالی‌که عجوزه بود. پس یوسف گفت که آیا تو نبودی که آن آزارها را به من رساندی؟ زلیخا پاسخ داد: ای نبیّ خدا مرا ملامت نکن! چرا که من به بلایی گرفتار شدم که احدی بدان دچار نشده است. گفت: آن بلا چیست؟ پاسخ داد: من به عشق تو دچار شدم. و خداوند در دنیا هرگز نظیری برای تو خلق نکرده است و هم‌چنین گرفتار زیبایی خودم شدم که در تمامی مصر زنی زیباتر و متمول‌تر از من یافت نمی‌شد و عشق تو مال و جمال من را غارت کرد و هم‌چنین گرفتار همسری عنین بودم. پس یوسف به او گفت: حال حاجتت را بگو! گفت: از خداوند بخواه که جوانی من را بازگرداند. یوسف نیز دعا کرد و جوانی او بازگشت. پس با او ازدواج کرد و او را باکره یافت. می‌گویند همسر اولی زلیخا که عزیز مصر بود مردی عنین بوده است.

 

 

نتیجه:

به نظر میرسدکه مسئله ایمان زلیخا و همچنین معجزه زیبایی او با توجه به بررسی تطبیقی انجام شده هیچکدام از موارد مذکور قابل اثبات نیستند.

والسلام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فهرست منابع:

-قرآن کریم

-تورات (کتاب مقدس, عهد عتیق و عهد جدید)، ترجمه فاضل خان همدانی، ویلیام گِلِن و هِنری مَرتِن، چاپ دوم، انتشارات اساطیر، تهران:1383ش.

-التوراه السامریه (ترجمه عربی تورات سامری توسط ابوالحسن اسحق صوری کاهن سامری)، چاپ اول، تحقیق دکتر احمد حجازی السقا، مکتبه دار الانصار، قاهره: 1398هـ/1978م.

1.    ابن اثیر، عز الدین ابوالحسن علی بن ابی الکرم شیبانی، الکامل فی التاریخ، چاپ چهارم ، دار احیاء التراث العربی، بیروت:1414هـ.

2.    ابن اثیر، عزالدین ابوالحسن علی بن ابی الکرم شیبانی، الکامل فی التاریخ ، چاپ چهارم، موسسه التاریخ العربی، بیروت:1414هـ.

3.  ابن جوزی، ابوالفرج عبدالرحمن بن علی بن محمد، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، چاپ اول، دارالکتب العلمیه، بیروت:1412هـ.

4.    ابن عباس، تنویر المقباس فی تفسیر ابن عباس، حاشیه جلد دوم الدرالمنثور سیوطی، مکتبه آیه الله العظمی مرعشی نجفی، قم:1404هـ.

5.    ابن قتیبه، تاویل مختلف الحدیث، بی نا، بی جا: بی تا.

6.    ابن قتیبه، ابومحمد عبدالله بن مسلم، المعارف، تحقیق ثروت عکاشه، چاپ اول، منشورات شریف رضی، قم:1373شمسی.

7.    ابن کثیر، ابوالفداء عمادالدین اسماعیل بن عمر بن کثیر، البدایه و النهایه، چاپ  اول، دار ابی حیان، قاهره:1416هـ.

8.    ابن کثیر، ابوالفداء عمادالدین اسماعیل بن عمر بن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، دارالکتب العلمیه، بیروت:1419هـ.

9.    ابن منظور، لسان العرب، دار المصریه، قاهره:1966م.

10.                       ابوالفداء، عمادالدین اسماعیل، المختصر فی اخبار البشر، چاپ نامعلوم، دارالمعرفه، بیروت: بی تا.

11.                       ابو القاسم عبدالرحمن بن عبدالله بن عبدالحکم، فتوح مصر و اخبارها، انتشارات بریل، لیدن:1920

12.                       احمد مدد الموسوى،« پژوهشى پيرامون تفسير قمى»، كيهان انديشه، ش 32( مهر و آبان 1369).

13.                       الهی قمشه ای، مهدی، ترجمه قرآن، انتشارات فاطمه زهرا سلام الله علیها، قم: 1380.

14.                       انصاریان، حسین، ترجمه قرآن، اسوه، قم:1383.

15.                       آيتى، عبد المحمد، ترجمه قرآن، سروش، تهران: 1374.

16.                       بروجردى سيد محمد ابراهيم، ترجمه قرآن، صدر، تهران: 1366.

17.                       بکری، احمد بن عبدالله، الانوار،انتشارات شریف رضی ، قم:1411هـ

18.                       بلاغى، سيد عبد الحجت، حجة التفاسير و بلاغ الإكسير، حکمت ، قم:1386هـ.

19.                       پاینده، ابوالقاسم، ترجمه قرآن، بی جا: بی تا.

20.        ثعلبی، ابواسحق احمد بن محمد بن ابراهیم، قصص الانبیاء(المسمی بالعرائس)، چاپ دوم، مطبعه البهیه، مصر،1371هـ.

21.                       جزائری، سید نعمت الله، قصص الانبیاء، کتابخانه آیت الله مرعشی، قم:1404هـ.

22.                       جصاص، احمد بن علی، احکام القرآن، دار احیاء التراث العربی، بیروت:1405هـ.

23.                       حلبی، علی اصغر، ترجمه قرآن، اساطیر، تهران:1380.

24.                       حلی، ابن فهد، عده الداعی، دارلکتاب الاسلامی، بیجا:1407هـ.

25.                       خواجوی ، محمد، ترجمه قرآن، مولی، تهران: 1410هـ.

26.                       خواندمیر، غیاث الدین بن همام الدین الحسینی، حبیب السیر، مقدمه جلال الدین همایی، چاپ دوم، گلشن، تهران:1353شمسی

27.                       رازى، ابوالفتوح حسين بن علی، تفسير روض الجنان و روح الجنان، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوی، مشهد:1408هـ.

28.        رازی، فخر الدین محمد بن عمر بن حسن بن حسین تیمی بکری، عصمه الانبیاء، چاپ نامعلوم، مکتبه الشرق الجدید، بغداد: بی تا.

29.                       راوندی، قطب الدین، قصص الانبیاء، بنیاد پژوهش های آستان قدس، مشهد:1409.

30.                       سبزواری نجفی، محمد بن حبیب الله، ارشاد الاذهان الی تفسیر القرآن، دار التعارف للمطبوعات، بیروت:1419هـ.

31.                       سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور، چاپ نامعلوم، مکتبه آیه الله العظمی مرعشی نجفی، قم:1404هـ.

32.                       شعرانی، ابوالحسن، ترجمه قرآن، اسلامیه، تهران: 1374.

33.        الصباحی، احمد عوض الله، حیاه و اخلاق الانبیاء، چاپ اول، مکتبه مدبولی، مصر:1403هـ.

34.                       صدوق، محمد بن علی بن حسین، الامالی، انتشارات اسلامیه، تهران:1362.

35.                       صدوق، محمد بن علی بن حسین، کتاب النبوه، تصحیح موسسه الضحی الثقافیه، چاپ اول، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران:1381.

36.                       صدوق، محمد بن علی بن حسین، علل الشرایع، مکتبه الداوری، قم:بی تا.

37.                       صدوق، محمد بن علی بن حسین، عیون اخبار الرضا علیه السلام، انتشارات جهان، بی جا:1378.

38.                       طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، جامعه مدرسین، قم:1374.

39.                       طبرسی، ابومنصور احمد بن علی، الاحتجاج، نشر مرتضی، مشهد:1403هـ.

40.                       طبرسی، فضل بن حسن، جوامع الجامع، 2/184، انتشارات دانشگاه تهران و حوزه علمیه قم، تهران : 1377.

41.                       طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، ناصر خسرو، تهران:1372.

42.                       طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، تهران:1362

43.        طوسی، احمد بن محمد بن زید، الستین الجامع للطائف البساتین، معروف به جامع الستین، تحقیق محمد روشن، چاپ سوم، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران:1367.

44.                       طوسی، الغیبه، موسسه معارف اسلامی، قم: ئ1411هـ .

45.                       طيب، سيد عبد الحسين، اطیب البیان فی تفسیر القرآن، انتشارات اسلام، تهران:1378

46.                       عیاشی، محمد بن مسعود، کتاب التفسیر، علمیه، تهران:1380.

47.                       فيض الاسلام ، سيد على نقی، ترجمه قرآن، فقیه ، تهران:1378.

48.                       فیض کاشانی، ملا محسن، الأصفى فى تفسيرالقرآن، دفتر تبلیغات اسلامی، قم:1418.

49.        قاسمی، حمید محمد،  اسرائیلیات و تاثیر آن بر داستان های انبیاء در تفاسیر قرآن، چاپ سوم، انتشارات سروش، تهران:1384)

50.        قرمانی، ابوالعباس احمد بن یوسف بن احمد، اخبار الدول و آثار الاول فی التاریخ، عالَم الکتب ، بیروت: بی تا.

51.                       قمى، على بن ابراهيم، تفسیر قمی،  دارالکتاب، قم: 1367

52.                       كيهان انديشه، شمارة 32( مهر و آبان 1369)،

53.                       مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار عليهم السلام‏، الوفاء، بیروت:1404هـ.

54.                       مجلسی، محمد باقر، حیاه القلوب، 1/548، چاپ دوم، انتشارات سرور، قم: 1376

55.                       مجتبوى، سيد جلال الدين، ترجمه قرآن، حکمت ، تهران:1371.

56.                       مقدسی، مطهر بن طاهر، آفرینش و تاریخ، ترجمه محمد رضا شفیعی کدکنی، چاپ اول، نشر آگه، تهران:1374.

57.                       مکارم شیرازی، ناصر، ترجمه قرآن، دارالقرآن، قم:1373.

58.        مهدوی، یحیی، قصص قرآن مجید برگرفته از تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری مشهور به سورآبادی،چاپ نامعلوم، انتشارات دانشگاه، تهران:1347شمسی

59.                       ميرزا خسروانى، على رضا، ترجمه قرآن، اسلامیه، تهران: 1390هـ.

60.                       نجفی خمینی، محمد جواد، تفسیر آسان(که یک ترجمه صرف قرآن است)، اسلامیه، تهران:1398هـ.

61.                       ورام بن ابی فراس، مجموعه ورام، 2/22، مکتبه الفقیه، قم: بی تا.

62.                       میرخواند، روضه الصفا، بی نا،بی جا: بی تا.

63.        مرتضی علم الهدی، علی بن الحسین، تنزیه الانبیاء و الائمه، چاپ اول، بوستان کتاب قم، قم:1380.

64.        موحدی، محمد رضا، داستان یوسف، مجموعه آثار کنگره ابوالفتوح رازی، جمعی از نویسندگان.

65.                       یزدان پرست لاریجانی، محمد حمید، داستان پیامبران در تورات، تلمود، انجیل و قرآن، چاپ اول، موسسه اطلاعات، تهران:1380.

 

 

 


 

[1] قَالَ رَبّ‏ِ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلىَ‏َّ مِمَّا يَدْعُونَنىِ إِلَيْهِ  وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنىّ‏ِ كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيهِْنَّ وَ أَكُن مِّنَ الجَْاهِلِينَ. فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ  إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ؛ یوسف(12)/33-34.

[2] موحدی، محمد رضا، داستان یوسف، مجموعه آثار کنگره ابوالفتوح رازی، جمعی از نویسندگان، ج20/صص50-51. هم چنین نک: اخبار الدول قرمانی، ص39؛ کامل ابن اثیر، 1/112؛ المنتظم ابن جوزی، 1/312.

[3] موحدی، محمد رضا، داستان یوسف، مجموعه آثار کنگره ابوالفتوح رازی، جمعی از نویسندگان، ج20/صص64-65.

[4] فتوح مصر و اخبارها، ص13.

[5] المنتظم ابن جوزی، 1/313؛ کامل ابن اثیر، 1/113.

[6] ابن قتیبه و منابع دیگر نیز نام فرزندان او را آورده اند: و ولد یوسف ابنان افرائم و هو جد یوشع بن نون بن افرائم و الآخر میشا فولد لمیشا ابن یقال له موسی فتنبّأ قبل موسی بن عمران. المعارف،ص41.

[7] موحدی، محمد رضا، داستان یوسف، مجموعه آثار کنگره ابوالفتوح رازی، جمعی از نویسندگان، ج20/صص65-66.

[8] علل الشرایع،1/55.

[9] این مضمون با کمی اختلاف در کتب دیگر روایی نیز آمده است. مثلا نک: عده الداعی به نقل از صدوق ،164؛ قصص الانبیاء راوندی به نقل از صدوق،13؛ بحار الانوار نیز به نقل از صدوق12/254.

[10] مجموعه ورام، 2/22.

[11] امالی صدوق،4.

[12] مثلا نک:اخبار الدول قرمانی، ص39.

[13] امالی صدوق، 456؛ کتاب النبوه صدوق، ص129؛ هم چنین نک: اخبار الدول قرمانی، ص39؛ کامل ابن اثیر، 1/114؛ المنتظم ابن جوزی، 1/313؛ آفرینش و تاریخ مقدسی، ترجمه محمد رضا شفیعی، ص453؛

[14] تفسیر قمی، 1/357.

[15]  داستان پیامبران در تورات، تلمود، انجیل و قرآن، محمد لاریجانی، ص315 به نقل از برشیت ربا،41:45.

[16]  التوراه السامریه، الاصحاح الحادی و الاربعون (ص96)؛ داستان پیامبران ..، صص299-300. به نقل از متن تورات، سفر پیدایش، داستان یعقوب و یوسف، قسمت خواب های فرعون. ترجمه فاضل خان همدانی می‌گوید: اورا صافِنَث پعنِیَح نام نهاد.(تورات، ترجمه فاضل خان و..، سفر تکوین، فصل چهل و یک (ص81).

[17] حجة التفاسير و بلاغ الإكسير، 3/252.

[18] تفسیر قمی،همان.

[19] مجمع البیان، 5/372..

[20] قصص الانبیاء جزائری، 199.

[21] برای تفصیل این بحث نک به : احمد مدد الموسوى،« پژوهشى پيرامون تفسير قمى»، كيهان انديشه، ش 32( مهر و آبان 1369). وی می‌گوید: باتامل کامل در کتاب حاضر به خوبی واضح می‌شود این کتاب به استثنای خطبه و مقدمه نسبتا طولانی مجموعه‌ای است از: 1-تفسیر علی بن ابراهیم معروف که در حدود هفتاد و پنج درصد کتاب را تشکیل می‌دهد.2-تفسیر ابوالجارود که تقریبا بیش از پانزده درصد کتاب را تشکیل می‌دهد.3-روایات متفرقه دیگر که مولف [مجهول] کتاب از مشایخ خود نقل کرده است. همان/ص85.

[22] الغیبه، 422.

[23] الانوار،344.

[24] آفرینش و تاریخ مقدسی، ترجمه محمد رضا شفیعی، ص453.

[25] تفسیر قمی، همان.

نظرات (0)add comment

نوشتن نظر
كوچكتر | بزرگتر

busy
آخرین به روز رسانی در جمعه ۱۳ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۲۰:۰۸
 
info@hnaeimabadi.ir: تماس با ما
Copyright © 2019. hnaeimabadi.com. Designed by Patxulaev Behros- Getpanel.com