یوسـف و زلیـخا (1)
نوشته شده توسط حسین نعیم آبادی   
سه شنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۰ ساعت ۱۹:۱۳

 

داستان یوسف و زلیخا و حوادثی که بین آنان رخ داد به دلائل مختلف در طول تاریخ مورد توجه همگان بوده است و با توجه به جذابیت این واقعه تاریخی همواره عموم مردم  نیز به این قصه قرآنی توجه ویژه ای داشته‌اند. اما نکته‌ای که در مورد داستان‌های تاریخی عموما و بالخصوص درباره این داستان قابل توجه می‌نماید این است که به دلائلی چند این داستان‌ها معمولا در معرض تحریفات جدی قرار داشته‌اند که از جمله آن دلائل می توان به بی توجهی غالب دانشمندان به اسناد تاریخی در ذکر این گونه داستان ها و علاقه شدید مردم به خارق العاده‌تر جلوه دادن حوادث تاریخی خصوصا آنجا که پای اثبات عقیده ای در میان باشد، اشاره کرد.

بنابراین با توجه به اینکه بررسی حوادث مربوط به یوسف و زلیخا منجر به استفاده‌های دیگری اعم از فقهی و تاریخی و عقیدتی(نک ادامه همین نوشتار)می شود به نظر لازم آمد که برخی از زوایای این حوادث مورد بررسی عمیق‌تری قرار بگیرد.

لذا مطالب مذکور در این مقاله به صورت چند باب و آن هم در بررسی چند زاویه از وقایعی که بین یوسف صدیق‌علیه‌السلام  و همسر عزیز مصر زلیخا اتفاق افتاده ارائه خواهد شد.

 

1-   ابتدای آشنایی

«وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ».[1]

صاحب تفسیر اطیب البیان می گوید:

«بارى يوسف را بردند مصر و اهل مصر آمدند براى اينكه مشاهده كنند كه قافله چه امتعه آورده خريدارى كنند ديدند عجب متاعى آورده مشتريان زيادى آمدند و اينها قيمت را بالا بردند حتى رسيد به اينكه هم وزن او طلا يا ابريشم يا مشك دهند عزيز مصر كه نامش قطفير بود نخست وزير ملك و رئيس قشون و خزينه‏دار ملك بود ملقب به عزيز كه گفتند هر كس غير او را عزيز مي ناميدند زبانش را قطع مي كردند و او انّين بود نميتوانست مجامعت كند و نزد زنها برود و عيالش كه نام او راعيل بود ملقب بزليخا او خريدارى كرد بقيمت گزافى و آورد در خانه بدست زليخا سپرد.[2]»

ابوالفتوح رازی نیز در ذیل این آیه داستان را به این گونه نقل می کند که وهب بن منبه گفته است كه وقتى كه يوسف عليه السلام را به بازار آوردند و براى فروش عرضه كردند، چشم ها بر جمال او خيره ماند كه به زيبايى او نديده بودند و هركس بر بهاى او چيزى زيادتر پيشنهاد مى داد و بهاى او آنقدر افزوده شد تا به جايى رسيد كه برابر وزن او طلا و مشك و حرير و نقره مى دادند.

قطفير عزيز، يوسف را خريد و به خانه برد. زنى داشت فكا نام دختر ینوس؛ به وى گفت: اين غلام را به خوبى نگاهدار كه شايد نفعى و خيرى از اين غلام به ما برسد يا آنكه او را به فرزندى بگيريم كه ما فرزند نداريم.

وقتى يوسف‌عليه‌السلام به خانه عزيز رفت و عزيز او را به زن خود سپرد و چشم زن عزيز كه نامش زليخا بود بر حسن و جمال بى حد يوسف افتاد، محبت يوسف بر دل او نشست و هرچه مى‌گذشت حسن يوسف و محبت زليخا بيشتر مى شد. تا وقتى كه زليخا صبر و قوت و طاقت داشت، اين عشق پنهان مى داشت و چون از حد گذشت و به اوج رسيد، آن را بر يوسف اظهار كرد و او را به گناه دعوت كرد؛ يعنى آن كس كه يوسف به غلامى در خانه او بود، او را از نفس او مطالبه كرد؛ يعنى خواست تا او را از دست او فراگيرد.[3]

در مورد نام زلیخا جالب توجه است که بعضی منابع نام‌های دیگری برای وی ذکر کرده اند. مثلا طبری به نقل از ابن اسحاق [4]و ابوالفداء مورخ قرن هشتم [5]از او تنها با نام راعیل یاد میکند. اما خواندمیر در کتابش از او با زلیخا یاد کرده و معتقد است که به روایت اکثر علما زلیخا ، راعیل  و پدرش که از اعیان مصر بوده رعاعیل نام داشته است. وی هم چنین نام غیر معروف فکا را نیز برای او نقل میکند.[6]

 

1-     عشق استثنایی زلیخا به یوسف

تعبیر صریح قرآن کریم در این مورد بدین گونه است که «قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا» که در این مورد با مراجعه به لغت عمق علاقه و اشتیاق او به یوسف صدیق روشن تر می شود.

در تفسير قمى آمده كه در روايت ابى الجارود در تفسير" قَدْ شَغَفَها حُبًّا" فرموده: محبت يوسف زليخا را در پرده كرد و از مردم پوشيده‏اش ساخت، بطورى كه غير از يوسف چيز ديگرى نمى‏فهميد و حجاب به معناى شغاف و شغافبه معناى حجاب قلب است.[7]

لسان العرب نیز معنای غشاء القلب [8] آمده و العین می گوید: شغاف غلاف قلب است چنانكه در مجمع و غيره گفته است فاعل «شَغَفَها» فتى است يعنى محبّت جوان غلاف قلب زن را پاره كرده و در جوفش نشسته است اشاره است به حب شديد و جا گرفته در قلب. از امير المؤمنين و امام سجاد و باقر و صادق عليهم السلام و ديگران نقل شده كه آنرا «شعَفَها» با عين مهمله خوانده‏اند در مجمع گويد: شَعَفها يعنى او را بهر جا برد مشتق است از شَعفات الجبال (قله‏هاى كوهها) يعنى از محبت او را سر گردان كرده است.[9] همو در ادامه میگوید که این کلمه در قرآن یک بار بیشتر نیامده است.

در منابع تاریخی این عشق و علاقه به صورتی یکسان و با اندکی اختلاف نقل شده است[10].  در کتاب مَقدسی که در قرن چهارم تدوین شده اوج این علاقه را به این صورت به تصویر کشیده است که بعد از مرگ قطفیر زلیخا از شدت غم عشق یوسف پیر شد و بینایی اش را از دست داد.[11]

 

2-    درخواست زلیخا

وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ. وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ  وَ هَمَّ بهَِا لَوْ لَا أَن رَّءَا بُرْهَنَ رَبِّهِ  كَذَالِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشَاءَ  إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ. وَ اسْتَبَقَا الْبَابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِن دُبُرٍ وَ أَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَا الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءًا إِلَّا أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ. [12]

مرحوم طیب در بیان تفسیری روایی به نکته جالبی اشاره کرده و می گوید: «..و اقبال و اظهار تمايل كرد زليخا كه يوسف در اطاق او بود از نفس يوسف كه من كمال اشتياق را دارم به تو و تمام درها را بست [تا] كسى وارد نشود و يوسف هم خارج نشود و گفت بيا نزد من كه من براى تو مهيّا هستم حضرت يوسف فرمود معاذ اللَّه من پناه مي برم بخداوند كه او بمن چه عناياتى فرموده...  واقعا تصور كنيد كه همچه نفس قويه در احدى جز معصوم و تالى تلو معصوم پيدا نمي شود ... با اينكه حضرت يوسف‌عليه‌السّلام مي‌توانست به نحو مشروع انجام دهد زيرا عزيز مصر عنّين بود زليخا اختيار فسخ نكاح را داشت و غير مدخوله بود عدّه نداشت و يوسف او را تزويج مي‌كرد لكن اين ظلم در حق عزيز مي شد با آن همه سفارشات كه در حق يوسف كرده بود.[13]

ابوالفتوح رازی نیز در تفصیل این حوادث می گوید:

عبداللَّه‌عباس‌رضى‌الله‌عنه گفته است كه اصرار زليخا بر وصال يوسف اين گونه بود كه نزد يوسف نشست و به او گفت: اى يوسف، موى تو چه زيباست. يوسف‌عليه‌السلام جواب داد: اولين چيزى كه در خاك مى پوسد اين موى است. گفت: اى يوسف، روى تو چه زيباست. جواب داد: خداوند اين صورت را در رحم مادر خلق كرد. گفت: يوسف زيبايى تو تن مرا لاغر كرده است. جواب داد: شيطان تو را در اين امر يارى مى كند. گفت: عشق تو آتش در دل من زد؛ آن آتش را بنشان. جواب داد كه اگر آتش تو را بنشانم به آتش دوزخ مى سوزم.

گفت: برخيز و در آن اتاق رو و آبى بياور كه من تشنه شده ام. جواب داد: كسى به آن اتاق مى رود كه كليد خانه به دست اوست. گفت: در آن خانه بستر حرير باز كرده‏ام، خيز در آن خانه آى و مراد من از خود بده. گفت: پس نصيب من از بهشت بشود.

گفت: يا يوسف! خيز با من در آن پرده آى كه كس را در آن پرده راه نيست. گفت: هيچ پرده مرا از خداى نپوشد. گفت: يا يوسف! دست بر دل من نه تا از دست تو شفا يابم، گفت: عزيز به اين اولي تر است. گفت: چه گويى اگر من عزيز را شربه‏اى دهم كه در آن شربه زيبق باشد و زرّ سوده تا بميرد و اعضايش پاره پاره شود، آنگه در چيزى پيچم او را و در نهان خانه فگنم او را تا كس نبيند او را نيز و ملك او به تو دهم؟ گفت: پس چگونه رستگارى يابى از عقاب خداى؟ گفت: يا يوسف، چندانى كه در شمار تو آيد تو را زر و جواهر دهم تا در رضاى خداى خود صرف كنى. گفت: يا هذه، اى زن مرا رها كن.[14]

در یک بازنویسی ساده از مطالب تفسیر ابوالفتوح این‌چنین آمده است: «زليخا گفت: خود را براى تو مهيا كرده‌ام. يوسف‌عليه‌السلام گفت: به خدا پناه مى برم؛ يعنى پناه به خدا مى برم از آنكه من چنين كارى انجام دهم و تو چنين انديشه اى كنى. همسر تو ولى نعمت من است.  يعنى شوهر تو مرا نيكو داشت و اكرام كرد و اگر من اين انديشه را به ذهن راه دهم ظالم هستم و ظالمان، رستگارى و پيروزى و دوامى ندارند ..

وقتى كه زليخا يوسف‌عليه‌السلام را در آن سرا ديد، درها را بست و در او آويخت و به او اصرار مى كرد، يوسف عليه السلام نيز از او دورى و از خواسته‌اش خوددارى مى كرد. عبداللَّه بن احمد طائى از جد خود و جدش از حضرت زين العابدين، على بن ‌الحسين‌عليهما‌السلام روايت كرده است كه وقتى زليخا به يوسف اصرار مى كرد، رفت و بر بُتى كه در كنار اتاق بود پرده‌اى انداخت. يوسف پرسيد: چرا اين كار را كردى؟ گفت: او معبود من است. از او خجالت مى‌كشم كه در حضورش معصيت كنم. يوسف عليه السلام گفت: عجب از تو! از جامدى كه نمى‌بيند و نمى‌شنود و هيچ سودى به تو نمى رساند، شرم دارى، آنگاه [انتظار دارى كه‏] من شرم نداشته باشم از خدايى كه خالق و رازق و ولى نعمت و آگاه و عالم بر احوال پنهان و آشكار من است؟ گفته اند كه برهان رب اين بوده است.

و نيز گفته اند كه يوسف فرار كرد و از يكى از درهاى آن اتاق بيرون آمد و زليخا به دنبال او مى‌دويد در حالى كه هردو به طرف در مى رفتند. وقتى يوسف به در خانه رسيد، زليخا پيراهن او را كشيد و يوسف عليه‌السلام نيز پيراهن خود را مى كشيد تا از دست او برهد و فرار كند. پيراهن يوسف عليه‌السلام پاره شد و يوسف به سرعت از آنجا بيرون آمد و زليخا در حالى‌كه تكه پاره شده پيراهن يوسف در دستش بود، به دنبال او مى رفت. از قضا عزيز بر بيرون در ايستاده بود. زليخا در سخن گفتن پيش دستى كرد تا سوء ظن را از خود رفع كند، گفت: چه جزا و مكافاتى جز زندان و يا عذابى دردناك سزاوار آن كس است كه براى خانواده تو بدى و سوء مى خواهد؛ يعنى زنا. يوسف عليه السلام گفت: او مراوده كرد و با خدعه و فريب و استمتاع از من تقاضاى معصيت كرد و وقتى‏ از او فرار كردم بر من آويخت و پيراهن مرا پاره كرد[15]. عزيز كه شوهر زليخا بود، به يوسف عليه السلام گفت: هردوى شما مدعى هستيد. تو بر دعوى خود گواهى دارى؟ يوسف عليهالسلام گفت: بله.

مفسّران گفته اند كودكى آنجا در گهواره بود. يوسف عليه‌السلام گفت: گواه من اين كودك است كه در گهواره خوابيده است. عزيز گفت: كودكى در گهواره چگونه گواهى دهد؟ يوسف گفت: او براى من گواهى خواهد داد. آنگاه پيش گهواره رفتند. يوسف عليه السلام گفت: اى كودك، هرچه ديدى بگو. به فرمان خدا آن كودك به سخن گفتن آمد و با زبانى شيوا گفت: اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده است، زن راست مى گويد و مرد دروغ گواست و اگر پيراهن يوسف از پشت پاره شده، زن دروغگو است و مرد راست مى گويد. از آنجا كه پيراهن يوسف از پشت پاره شده بود، عزيز به زليخا گفت: اين از جمله فريب هاى شما زنان است و شما مكر و فريب بسيار داريد.[16]

عزيز گفت: اى يوسف، از اين سخن و اتفاق درگذر و اين داستان را پنهان كن و به زليخا گفت: استغفار كن و براى گناهت از خداوند آمرزش بخواه كه تو از جمله خطا كنندگان هستى.. [17] .

دست رد به سینه زلیخازدن، یک واقعیت خارق العاده:

مرحوم علامه طباطبایی که اشراف خاصی به مباحث تاریخی موجود در قرآن دارد به بیان نکته‌ای در این زمینه پرداخته است که ذکر آن خالی از لطف نیست. او می گوید: دقت كامل در داستان يوسف اين معنا را به دست مى‏دهد كه نجات يوسف از چنگ همسر عزيز جز بطور خارق العاده صورت نگرفته، بگونه‏اى كه شباهتش به رؤيا بيشتر بوده تا به يك واقعه خارجى، زيرا يوسف در آن روز مردى در عنفوان جوانى و در بحبوحه غرور بوده، و معمولا در اين سنين غريزه جنسى و شهوت و شبق به نهايت درجه جوش و خروش مى‏رسد، از سوى ديگر جوانى زيبا و در زيبايى بديع بوده بطورى كه عقل و دل هر بيننده را مدهوش مى‏كرده، و عادتا جمال و ملاحت، صاحبش را به سوى هوى و هوس سوق مى‏دهد. از سوى ديگر يوسف در دربار سلطنتى عزيز غرق در ناز و نعمت، و داراى موقعيتى حساس بود، و اين نيز يكى از اسبابى است كه هر كسى را به هوسرانى و عيش و نوش وامى‏دارد. از سوى چهارم ملكه مصر هم در محيط خود جوانى رعنا و داراى جمالى فوق العاده بود، چون عادتا حرم سلاطين و بزرگان هر محيطى نخبه زيبايان آن محيط‌اند.

و علاوه بر اين، بطور مسلم وسائل آرايشى در اختيار داشته كه هر بيننده را خيره مى‏ساخته، و چنين بانويى عاشق و واله و شيداى چنين جوانى شده. آرى، كسى به يوسف دل بسته كه صدها خرمن دل در دام زيبايى او است. از اين هم كه بگذريم سوابق بسيارى از محبت و احترام و پذيرايى نسبت به يوسف دارد، و اين سوابق كافى است كه وى را در برابر خواهشش خاضع كند.

از سوى ديگر وقتى چنين ماهپاره‏اى خودش پيشنهاد كند، بلكه متعرض انسان شود خويشتن‏دارى در آن موقع بسيار دشوارتر است. و او مدتها است كه متعرض يوسف شده و نهايت درجه قدرت خود را در ربودن دل وى بكار برده، صدها رقم غنج و دلال كرده، بلكه اصرار ورزيده، التماس كرده، او را به سوى خود كشيده، پيراهنش را پاره كرده و با اين همه كشش صبر كردن از طاقت بشر بيرون است. از سوى ديگر از ناحيه عزيز هم هيچ مانعى متصور نبوده، زيرا عزيز هيچگاه از دستورات همسرش سر نتابيده، و بر خلاف سليقه و رأى او كارى نكرده و اصلا يوسف را به او اختصاص داده و او را به تربيتش گماشته، و اينك هر دو در يك قصر زيبا از كاخهاى سلطنتى و داراى مناظر و چشم‌افكنهايى خرم بسر مى‏برند كه خود يك داعى قوى است كه ساكنان را بر عيش و شهوت وا بدارد.

پس همه اينهايى كه گفته شد امورى تكان دهنده بودند كه هر يك به تنهايى كوه را از جاى مى‏كند و سنگ سخت را آب مى‏كند و هيچ مانعى هم تصور نمى‏رفت كه در بين باشد كه بتواند در چنين شرايطى جلوگير شود.                    

چون چند ملاحظه ممكن بود كه در كار بيايد و جلوگير شود: اول ترس از اينكه قضيه فاش شود و در دهان‌ها بيفتد. دوم اينكه به حيثيت خانوادگى يوسف بربخورد. سوم اينكه اين عمل خيانتى نسبت به عزيز بود.

اما مساله فاش شدن قضيه كه ما در سابق روشن كرديم كه يوسف كاملا از اين جهت ايمن بوده، و به فرضى كه گوشه‏اى از آن هم از پرده بيرون مى‏افتاد براى يك پادشاه، تفسير و تاويل كردن آن آسان بود، هم چنان كه بعد از فاش شدن مراوده همسرش با يوسف همين تاويل را كرد و آب هم از آب تكان نخورد.

اما مساله حيثيت خانوادگى يوسف آنهم مانع نبود، زيرا اگر مساله حيثيت مى‏توانست چنين اثرى را داشته باشد چرا در برادران يوسف اثرى نداشت و ايشان را از جنايتى كه خيلى بزرگتر از زنا بود جلوگير نشد با اينكه ايشان هم فرزندان ابراهيم و اسحاق و يعقوب بودند، و در اين جهت هيچ فرقى با يوسف نداشتند؟

و اما مساله خيانت و حرمت، آن نيز نمى‏توانست در چنين شرايطى مانع شود، زيرا حرمت خيانت يكى از احكام و قوانين اجتماعى و به خاطر آثار سوء آن و مجازاتى است كه در دنبال دارد، و معلوم است كه چنين قانونى تا آنجا احترام دارد كه در صورت ارتكاب پاى مجازات به ميان آيد. و خلاصه، انسان در تحت سلطه قواى مجريه اجتماع و حكومت عادله باشد، و اما اگر قوه مجريه از خيانتى غفلت داشته باشد و يا اصلا از آن خبردار نباشد، و يا اگر خبردار شد از عدالت چشم‏پوشى نمايد و يا مرتكب مجرم از تحت سلطه آن بيرون شود ديگر هيچ اثرى براى اينگونه قوانين نمى‏ماند.

بنا براين يوسف هيچ مانعى كه جلوگير نفسش شود و بر اين همه عوامل قوى بچربد نداشته مگر اصل توحيد، يعنى ايمان به خدا، و يا به تعبيرى ديگر محبت الهيى كه وجود او را پر و قلب او را مشغول كرده بود، و در دلش جايى حتى به قدر يك سرانگشت براى غير خدا خالى نگذاشته بود. آرى، اين بود آن حقيقتى كه گفتيم دقت در داستان يوسف آن را به دست  مى‏دهد.[18]



[1] یوسف(12)، 21.

[2] اطیب البیان، ج‏7، ص: 173.

[3] تفسیر ابوالفتوح، 11/36.

[4]  ترجمه تاریخ طبری1/252.

[5]  المختصر فی اخبار البشر، 1/17.

[6] حبیب السیر، 1/64

[7] تفسیر قمی،  1/357.

[8] لسان العرب، 9/178.

[9] قاموس قرآن، 4/48.

[10] کامل ابن اثیر، 1/110؛ المنتظم ابن جوزی، 1/311-314؛ آفرینش و تاریخ مقدسی، ترجمه محمد رضا شفیعی کدکنی، 450؛ اخبار الدول قرمانی,39.

[11] آفرینش و تاریخ مقدسی، ترجمه محمد رضا شفیعی کدکنی، ص453.

[12] یوسف (12)/ 23-25.

[13] ، اطیب البیان،7/176ببـ.

[14] تلخیص از تفسیر ابوالفتوح، 11/43ببـ.

[15] وَ اسْتَبَقَا الْبَابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِن دُبُرٍ وَ أَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَا الْبَابِ  قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءًا إِلَّا أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ(25)

قَالَ هِىَ رَاوَدَتْنىِ عَن نَّفْسىِ..؛ یوسف (12)/25-26.

[16] قَالَ هِىَ رَاوَدَتْنىِ عَن نَّفْسىِ  وَ شَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَا إِن كاَنَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكَاذِبِينَ. وَ إِن كاَنَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ. فَلَمَّا رَءَا قَمِيصَهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِن كَيْدِكُنَّ  إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ(28)؛ همان/26-28

[17] يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَاذَا  وَ اسْتَغْفِرِى لِذَنبِكِ  إِنَّكِ كُنتِ مِنَ الخَْاطِِينَ. همان/29.

[18] برگرفته از: ترجمه الميزان، ج‏11، ص169ببـ.

{jathumbnail off}

نظرات (1)add comment

اکبری said:

0
...
سلام علیکم،از مطلب خوبتان ممنونم.
 
آوریل 24, 2011
آرا: +4

نوشتن نظر
كوچكتر | بزرگتر

busy
آخرین به روز رسانی در سه شنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۰ ساعت ۱۹:۱۸
 
info@hnaeimabadi.ir: تماس با ما
Copyright © 2019. hnaeimabadi.com. Designed by Patxulaev Behros- Getpanel.com